جفنگ آباد

نوشته می‌نویسیم!
جفنگ آباد

نوشته می‌نویسیم!

aliaa12 کیست؟
کسی که با وی می شویم 7 میلیارد نفر!!!


طراحی و مشاوره انواع کاور:aidinoo

آخرین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

 چند هفته پیش در جریان سفر نوروزیمان با مادرم در مسیری روستایی که به خانه فامیلمان می‌رسید ،مشغولِ صحبت کردن در مورد موضوعی که الان به خاطر نمی‌آورم، قدم می‌زدیم. میان همین صحبت کردن‌ها بود که من بخشی از شعر سهراب سپهری "چه کسی تنها نیست" که چند سال پیش در وبلاگی که اسمش را به خاطر دارم خوانده‌بودم را با اندکی تغییر برای مادرم بازگو کردم. تغییر به این شکل بود که شعر را طبق معمول شروع کردم ولی از یک جایی به بعدش را برای رساندن پیامی مربوط به موضوع بحث با جملاتی هم ریتم با بقیه ی شعر و معنی مورد نظر عوض کردم. جملاتی که شنیدنشان دگرگونم کرد! درحالی که مادرِ گرامی توجهی به شاهکاری که در پیش چشمش خلق شده بود نداشت و برخوردی ناشی از بهت و هیجان در وی نمایان نشده بود؛ بنده سر تعظیم به درگاه خویش فرود آورده بودم و در دل دست تکان میدادم برای مردمی که به مراسم تاجگذاری‌ پادشاه شعر و ادبِ دُرِّ دَری آمده بودند.
  آن قسمت شعر که تغییر داده بودم کوتاه بود. می‌توانستم توئیتش کنم. چون پشت کوه بودیم و پشت کوه اینترنت نبود؛ باید صبر می‌کردم که به شهر برگردیم تا بتوانم برای جهانیان مخابره‌ش کنم و بگذارم همگان دلی سیر از چشمه‌ی ادب بنوشند.
از آنجا که آدم کارکشته‌ای هستم؛ از خطر فراموش کردن شعر آگاه بودم پس همینکه به خانه‌ی پشت کوهِ فامیلمان رسیدیم؛ سراغ کوله‌پشتی‌ام رفتم تا دفترچه و خودکارم را بیابم. همیشه پیدا کردن هر وسیله‌ای در بین وسایل من سخت است ولی اینبار فرق داشت. گویی دفترچه برای شنیدن شعرم کنجکاو بود و خودکار مشتاق نقل کردنش. زیپ کیف را که بازکردم دفترچه و خودکار همانجا نشسته بودند و برایم دست تکان می‌دادند. دفترچه را برداشتم، صفحه‌ای خالی باز کردم، درِ خودکار را جدا کردم و قلم با افتخار به راه افتاد: "بی خودی می‌گویند هیچکس تنها نیست. چه کسی تنها نیست؟" زمزمه کردم "چه کسی تنها نیست"، "چه کسی تنها نیست" بعله، به همین راحتی ادامه‌ی شعر یادم نمی‌آمد. همان قسمتی که سرودم یادم نمی‌آید. آسمان به خود می‌پیچید و کوهستان گریه می‌کرد. شعر مرده بود. هرچقدر به مغز خاک بر سرم فشار آوردم؛ نم پس نداد و قطره‌ای از شکوه هنری‌ای که زودتر زاییده بود نمایان نشد. شاهکار مرده بود و شهرت در جنینی سقط شد.
 شهریار زخم دیده‌ای که از آن حادثه خارج شد؛ درس بزرگی از زندگی گرفته بود و دیگر با بی‌رحمی زمانه غریبه نبود. او محدودیت‌های مغز انسان را شناخته بود. درک کرده بود که باید دفترچه‌اش را در دسترس نگاه دارد و می‌دانست که می‌بایست در نبودِ دفترچه‌ی کاغذی در تلفن‌همراه نوشت و اگر حالش نبود صدا ضبط کرد. او راهی برای جبران خسارت وارده پیدا نکرد مگر اشتراک گذاشتن تجربه‌ی تلخش تا شاید چشمان تاریخ را از دیدن دوباره‌ی چنین رویدادی نجات دهد.

  • ۴ نظر
  • ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۰۱
  • شهریار ()

ساعتی از نیمه شب گذشته‌است. خسته‌ام ولی مطمئن نیستم که خوابم بیاید.

تنها در اتاقِ خود  روی تخت فلزی و تکیه‌زده به تاجش نشسته‌ام. پای چپم را روی تشک دراز کرده‌ام. پای راستم را خم کرده‌ام و گذاشته‌ام روی پای دیگرم. دفترم را هم رویش قرار دادم. پاهایم شکل یک چهار 4 را ساخته‌اند. فکر می‌کنم پشتم از تکیه زدن به میله‌ی آهنی خسته شده باشد. باید خسته شده باشد.

آن درب اتاق که به سمت راهرو و سالن می‌رود نیمه باز است. با زاویه ای کمتر از چهل‌وپنج درجه. هوای اتاق دلپذیر نیست. دربِ دیگر که با فاصله‌ی کمتر از دو متر از در اول بر روی همان دیوار جا دارد و به هوای آزاد و بالکن کوچکی باز می‌شود، بسته‌است. فکر می‌کنم قفل هم باشد. تلاشی برای بازکردنش نمی‌کنم. اتاق پنجره هم دارد. پنجره‌ای که معمولا باز نیست.

  • ۲ نظر
  • ۰۸ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۰۷
  • شهریار ()

بلوغ جسمی امری اجتناب ناپذیر است اما گذر از کودکی و رسیدن به بلوغ فکری ، عزم و جسارت می طلبد . جسارت به کارگیری فهم خویش بدون راهنمایی و سلطه دیگران!

اما کسانی که خویش را سرپرست می نامند و عمل خویش را خیرخواهی می انگارند! گام نهادن در راه بلوغ را بسیار خطرناک جلوه می دهند. این سرپرستان با هدف قرار دادن جسارت و قوه تفکر رمه های رام خویش، آن ها را خلع سلاح می کنند و خاطرشان آسوده می شود که این موجودات مظلوم و بی آزار جرئت خروج از چراگاهشان را نخواهند یافت و با گوشزد کردن مکرر خطر های تنها رفتن و خروج از سرپرستی یک طرفه، دیوار های زندان را بلند می کنند. ترسیم چنین چشم انداز پرحادثه و خطیری انسان را می ترساند و اندیشه هر آزمون تازه ای را تار می سازد.  

مگر نه این که همه نوپا بوده ایم!؟ نوپایان با چندین بار افتادن سرانجام پا باز می کنند. مگر نه این که میل به پیشرفت در سرشت انسان نهفته است!؟ 

سواستفاده هوشمندانه  از خصلت های طبیعی (زنان)، قاعده ها و فرمول ها و ابزار های قدرتمندی می سازند که کودکی را به صورت همیشگی در زنجیر کنند. زنان حتی اگر از این زنجیر برهند برای گذشتن از موانع کوچک به تلاش بسیار نیاز خواهند داشت زیرا هرگز به آنان مجالی برای استقلال فکری داده نشده!

از این رو برای بسیاری از زنان دشوار است که به تنهایی از این زندان برهند و همه باید دست در دست هم دهیم تا جایگاه و حقوق  زن ،اول به عنوان یک انسان و سپس  به عنوان یک زن تکریم شود.

 :)

پ.ن: با تشکر از ایمانوئل 

  • aliaa12

کوتاه     بلند و فرازش پیدا 

ماهی   حریص و بانگش هویدا 

ماه       پنهان و تاجش پیدا 

زر         براق و غمش هویدا 

گل       بستر و مهرش پیدا 

زنبور     خسته و پیمانش هویدا

بهار      افشان و آسمانش پیدا

مرگ     کران و نگارش هویدا

زندگی   فروغ  و ستیزش پیدا 

تابستان  رنگی و سیبش هویدا 

گاز باید زد 

گاز 

     گاز 

          گاز 

:)

  • aliaa12

:) 

:)

:)

:)

:)

وقتشه نه!؟

:)

  • aliaa12

وقتی در بدو تولد چشمهامون رو باز میکنیم 

می پذیریم که قدم به زندگی بذاریم 

زندگی ای متشکل از لحظه ها 

لحظه هایی از گذشته ، حال و آینده 

لحظه هایی که نظری در مورد برنامش نداریم 

اما یه نکته در زندگی همه ما مشترکه 

هیچ انسانی نمیتونه بدون تحمل درد و رنج به زندگی ادامه بده 

گاهی این رنج ما رو تا کشته شدن پیش میبره 

و گاهی ما رو میکشه

 برای مردن

حتما نیاز نیست چیزی قلبمون رو از تپیدن باز بداره 

تنها کافیه چیزی تو رو از زندگی کردن باز بداره

زندگی یه بازیه

یه بازی پیچیده و پرتنش

پر از فراز و نشیب 

هیچ کسی نمیتونه بدون آسیب دیدن بازی کنه 

ولی خوشبختانه 

زندگی بازی ایه که مجبور نیستیم تنهایی بازی کنیم.

و اینجاست که میفهمیم 

شاید 

سخت ترین چیز در این زندگی تنها بازی کردن و تحمل تنهایی و بی کسیه 

اما تا وقتی درد و رنج رو تحمل کنیم چه تنها و چه به همراه دیگران 

ما زنده هستیم و به زندگی ادامه میدیم :)

 

  • aliaa12

کک ها موجودات ریز و جالبی هستند. خیلی خوب می پرند و نسبت به قدشان قهرمان پرش ارتفاع جانداران محسوب می شوند. اگر یک کک را در یک ظرف روباز قرار دهیم، کک به راحتی از آن بیرون می جهد ،حال اگر سرپوشی روی ظرف قرار دهیم  کک پس از هر پرش با سرپوش برخورد میکند. پس از مدتی تلاش و کوشش و چند بار سرنگون شدن، کک به ارتفاعی میپرد که سرش به سرپوش برخورد نکند. حالا اگر ما سرپوش را برداریم در کمال تعجب میبینیم کک از ظرف بیرون نمی پرد بلکه تا ارتفاعی میپرد که سرش به سرپوش نمی خورد. درواقع با این که محدودیت فیزیکی رفع شده است اما کک در نظر میگیرید این محدودیت وجود دارد:)

 فیل ها رو در نظر بگیرید. در سیرک ها زمانی که فیل بچه است، یک پایش را به تیرک میبندند. فیل تلاش میکند اما قدرت کافی برای رهایی ندارد و پس از مدتی رام محدودیت طناب می شود. وقتی فیل بزرگ و تنومند میشود در کمال تعجب میابیم که یک پایش را با همان طناب به تیرک میبندند. فیل به راحتی می تواند خویش را آزاد سازد اما اسیر محدودیت ذهنی و تجربه خویش شده است که می گوید تلاش بی فایده است و از طناب نمی شود رهایی یافت. فیل چنان توانایی هایش را محدود فرض کرده که محدودیتی که برایش معنی ندارد را میپذیرد.

اما انسان ها به واسطه روابط اجتماعی گسترده ای که با یکدیگر دارند نوع بالاتری از محدودیت را تجربه می کنند! به این نوع محدودیت می گویند محدودیت منتقل شونده!!!

 این نوع محدودیت از ذهن شخصی به شخص دیگه منتقل میشه. 

یعنی اگر ما جای فیل ها بودیم به بچه های خویش میگفتیم که برای رهایی از طناب اصلا تلاش نکنند و گربه را دم حجله میکشتیم!!! در این حالت  همگی محدودیت هایمان را جمع میکنیم و به اشتراک میگذاریم.

این مکانیسم با این که در بقا به ما یاری رساند، به مرور زمان، ما را در گستره ای از محدودیت ها که طی سال های سال شکل گرفته مثل محدودیت های غلط اجتماعی و  محدودیت هایی که نتیجه ناکامی اطرافیانمان است غرق میکند !!!!

هرشخصی در زندگی نیاز دارد گاهی بایستد و به خویش و اطراف بنگرد و محدودیت های ذهنی  را شناسایی کند و کنار بزند! 

  • aliaa12

سلام

وقتی به دنیای پروفایل پیکچرز ها قدم میگذارم.
اولین باریکه ی نوری که می تواند خبری حاکی از درخشش خورشید باشد ، نظرم را جلب می کند.

 لبخند است!
مرموزترین جامه زیبایی ، که بشر می تواند به آن مجهز شود.
زیبایی و آرامشی که در تار و پود این جامه نهفته است؛ می تواند آکنده از شوق ، رضایت قلبی، معصومیت، درد و حتی غمی جان فرسا باشد. اما همیشه یادآور این نکته است:
لبخند بزن! تا لبخند شوی.
لبخند نه تنها زره ای محکم در برابر مشکلات است ، وجود را دل نشین تر میکند .
پس همیشه لبخند بزن جز زمانی که لبخند بآید محو شود .
با آرزوی کامیابی و لبخند

 پ ن : این متن با دیدن لبخند خانم ف نوشته شد! با تشکر از ایشون که بی خبر باعث خلق این متن شدن!!!!

  • aliaa12

دل هرشخصی دروازه هایی داره! دروازه هایی که وظیفه حفاظت از قلعه رو بر عهده دارن! بعضی ها دروازه های دلشون باز تر از بقیست و بعضی ها هم همش دوست دارن بسته نگهشون دارن. :)

وقتی دروازه های دلتون مورد حمله قرار بگیره و بشکنه. 

کولاکی آغاز میشه که بعضی عاشقشن و برای بعضی خوشایند نیست!!!!

از جنس تغیره :)

آیا بعد از این تغیر میتونی دروازه هات رو دوباره در اون نقطه ببندی!؟ واقعا فکر نکنم به این سادگی ها باشه :)

و حالا مسئله مهم تر اینه که قلعه دلت رو گسترش میدی و دروازه هایی جدید ، دور تر از دروازه قدیمی میسازی یا نه!؟ اگر واقعا  لذت بردی و آیین جدید رو به دلت راه دادی! به عنوان مثال ملکه ای به قلبت راه دادی! مسلما دروازه های جدیدی خواهی ساخت و از ملکت حفاظت خواهی کرد!!!!

اما اگر با این آیین نسازی! سرنوشت این قلعه چه خواهد شد!؟

این است داستان یک قلعه!!!! شاید مهم ترین قلعه هر شخص در این دنیا!!!!!

قلعه ای که در هر شخص سیاست متفاوتی داره!

قلعه ای که برای بعضی ها بی در و پیکره !بعضی ها هم منتظرن با هرچیزی پرش کنن! 

بعضی ها تغیرات رو سخت میبینن و دروازه رو با نمیکنن تا وقتی که میشکنه و ... !

بعضی ها قلعشون رو از دست دادن!!!!

بعضی ها چنان قدرتمند بازسازیش میکنن که هرکسی رو به تحسین وا میداره!!!!

...

کام روا باشید دوستان من :)

  • aliaa12

گاهی انتخاب کن، فقط یک لبخند بزنی! :)

انسان به عنوان یک موجود اجتماعی و غیرمعقول یا باید انتخاب کنه از کدوم راه بره یا فقط باید از یک راه بره. اگر  انتخاب کنه که از کدوم راه بره .در شرایطی، ما  طبق آخرین نتایجی که شاید باید به کار برده بشه پیشنهاد میکنیم لبخند بزنه، لبخند زدن کاربرد های زیادی داره هم میتونه راه  رو به تزویر ببره  و نقاب احمقانه ای باشه که به صورتت چسبوندی یا فقط راه رو عوض کنه و خلق کنه یا این که لبخند باشه نوعی لبخند که شاید راضی کننده باشه حداقل!! حالا شاید در یک موقعیت یا شاید یک برنامه طولانی تر به کار برده بشه و ختم کلام این که غیر از نوع اولش، به کار ببرش که حداقل از نظر تایید نشده من بهتره(و برخی علما!)!!!!

 :)

(لبخند)

  • aliaa12